کد خبر : 132873
تاریخ انتشار : دوشنبه 6 بهمن 1404- 41: 23

روایت‌هایی از جانبازی چهره مذهبی گیلان در اغتشاشات رشت از زبان همسرش

روایت‌هایی از جانبازی چهره مذهبی گیلان در اغتشاشات رشت از زبان همسرش

آن روز تولدم بود. قلبم همزمان از ترس و شوق می‌تپید؛ وقتی همسرم، پس از روزها نگرانی و مجروحیت، دوباره کنارم بود، فهمیدم بهترین هدیه عمرم را از خدا گرفته‌ام: جانبازی که برای حفظ انقلاب اسلامی جانش را کف دستش گرفت و حالا زنده و کنار من است.

به گزارش گیلانستان به نقل از فارس/ فاطمه احمدی: بعضی تولدها با کیک و شمع به خاطر می‌مانند، اما بعضی تولدها با دعا، اضطراب، اشک و صدای نفس‌های کسی که ممکن است دیگر نباشد.

این روایت، داستان تولدی نیست که شمعش فوت شد؛ داستان تولدی است که جان دوباره گرفت و هدیه‌اش، همسری بود که از دل جنگ برگشت.

شب‌های قدر همیشه شماره‌ ام‌سلمه روی گوشی‌ام بود: «فاطمه، افطاری شب بیست و سوم مسجد مایی‌ها.» خودش هم خادمی می‌کرد و میزبان مهمان‌های هیئت بود. محرم‌ها هم که می‌شد باز پیامک می‌داد: «ام ابیها به روضه‌های مقتلش معروفه. جانمونی از هیئت ما.»

نقطه شروع رفاقتمان البته از خبرگزاری بود. حالا ۲ سالی می‌شود که با هم کار می‌کنیم. همیشه دغدغه روایت داشت. با هم روی مباحث حرف می‌زدیم، کار می‌کردیم و می‌نوشتیم؛ از مراسمات شهدا، اغتشاشات، جنگ ۱۲ روزه؛ از همه جا روایت کرده بودیم و همه حرفمان این بود که می‌شود روزی خودمان هم شهید شویم؟

فکرش را نمی‌کردیم با یک فراخوان و چند اعتراض، جوان‌ها خام شوند و به خیابان بیایند. حوالی ساعت ۶ عصر رفته بودیم بیرون. میدان‌هاب شهر شلوغ شده بودند. مغازه‌ها خیلی زود بسته بودند. فضای شهر ملتهب شده بود. توی آن ترافیک همه مرتب زنگ می‌زدند: «کجایی؟ زود برو خونه، ساعت هشت قراره شلوغ بشه.»

چند ساعتی گذشت. تلفن‌های دیگری هم شروع شد: «از ام سلمه چه خبر؟» نگران شدم که مبادا برای همسرش اتفاقی افتاده باشد. مرتب تماس گرفتم تا بالاخره آخرهای شب جوابم را داد: «بیمارستانم. برای همسرم دعا کن …»

اوضاع رشت خوب نیست!

از آن شب مرتب با هم حرف زدیم. از خرده روایت‌هایی که می‌توانست بنویسد و قسمت نشد در شلوغی‌ها باشد و در اجتماعات شرکت کند، ناراحت بود؛ ولی از اینکه پرستاری همسری را می‌کرد که در درگیری جبهه حق و باطل، به دست تروریست‌های خودفروخته موساد جانباز شده، خوشحال بود.

چند روز بود که مطالبات به حق مردم رفته بود سمت اغتشاشات. تا اینکه پنجشنبه ۱۸ دی شرایط رشت خیلی بد شد. ام سلمه به شدت نگران همسرش بود. هنوز نیامده بود خانه. هر دو ساعت تماس می‌گرفت تا جویای احوالش شود. بعد از تماس آخر که غروب پنجشنبه بود، هرچقدر با آقا محمد تماس می‌گرفت، جوابی نمی‌شنید. تصمیم گرفت به برادر همسرش زنگ بزند. او هم ابراز نگرانی کرد و گفت: «زن داداش، اوضاع رشت خوب نیست. خیلی دعا کنید. تعدادشون زیاده، خیلی زیاد.»

بعد از این پاسخ، نگرانی ام سلمه بیشتر و بیشتر شد. برادر همسرش برای اینکه اضطرابش را کم کند جواب تلفن‌هایش را می‌داد، اما ام سلمه خبری از همسر خودش نداشت و همین اضطرابش را بیشتر می‌کرد: «تقریبا حوالی ساعت یک بعد از نیمه شب بود. دلواپسی‌ام لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. انگار منتظر یک خبر بد بودم.» دوباره با برادر همسرم تماس گرفتم: «زن داداش، حمید سلمانی پیشه شهید شد!»

حالا نگرانی من به مادرم و خواهرم که کنارم بودند هم سرایت کرد. سه‌تایی نشستیم به گریه کردن. کار دیگری از دستمان برنمی‌آمد جز دست به دعا برداشتن. مادرم مدام دست‌هایش را به آسمان بود: «خدایا سربازان انقلاب اسلامی را از خطر محفوظ بدار.»

محمدم رو بردن!

پشت بند دعاهای مادرم بلند آمین می‌گفتیم و گریه می‌کردیم. تا اینکه همسر خواهرم تماس گرفت: «نگران نباشید، شهر داره امن میشه.» اما با همین خبر خوش، گریه‌اش بند نمی‌آمد. تا اینکه فهمیدیم مساجد را سوزانده‌اند و گریه‌اش از اهانتی بود که به خانه خدا شده بود. شوهر خواهر ام سلمه نمی‌دانست که صدای تلفن روی بلندگو است و به همسرش گفت: «یه چیزی بهت می‌گم، به خواهرت نگو. محمد رو بردن…»

یکدفعه صدای فریاد همه بلند شد. می‌دانستم که اگر اغتشاشگران کسی را ببرند زنده برنمی‌گردد. می‌دانستم آرزوی محمد همیشه آرزوی شهادت داشت، آن هم در اوج جوانی، اما آن لحظه به هیچ عنوان آمادگی از دست دادن همسرم را نداشتم. گریه‌ام قطع نمی‌شد و مادر و خواهرم هم همراه من اشک می‌ریختند تا اینکه دامادم دوباره گفت: «نگران نباشید، منظورم این بود بردنش بیمارستان. مجروح شده.»

دیگر نه گوشم چیزی می‌شنید و نه حواسم سر جایش بود. فقط از اطرافیانم خواهش می‌کردم: «تو رو خدا من رو ببرید بیمارستان، می‌خوام شوهرم رو ببینم.» انگار باورم نشده بود که محمد مجروح شده. حس می‌کردم برای آرام کردن من این را گفته‌اند و حتما همسرم شهید شده است.

دامادم می‌گفت: «شرایط این بیمارستان خوب نیست. نمی‌توانید الان بروید، آنجا عده‌ای از اغتشاشگران مجروح با خانواده‌هایشان هم آنجا هستند. هر وقت منتقلش کردیم بیمارستان دیگری بعد بروید آنجا.»

چرا زمان کِش می‌آید؟

تا ساعت سه نیمه شب منتظر تماس دامادم بودم. زمان کش می‌آمد، انگار سه سال گذشته بود. عقربه‌های ساعت نمی‌خواستند حرکت کنند. منتظر بودم دامادم تماس بگیرد و سریع به سمت بیمارستان بروم. اما انگار گوشی‌ام سوخته بود و زنگ نمی‌خورد! اوضاع شهر هم شلوغ بود. جرأت نمی‌کردم تنها به سمت بیمارستان بروم. ناچار به صبر کردن بودم و ذکر می‌گفتم.

نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا دامادم تماس گرفت و گفت الان می‌توانیم به بیمارستان برویم. سرم گنگ و سنگین بود. حس می‌کردم سکته کرده‌ام. اما چیزی به کسی نگفتم تا مبادا اجازه ندهند همسرم را ببینم. تمام روح و تنم من را به سمت او می‌کشاند. پاهایم را به زحمت روی کاشی‌های بیمارستان می‌کشیدم. انگار وزنم دوبرابر شده بود. از ترس بود یا نگرانی؟ نمی‌دانم. انگار ترس دیدن او را داشتم. الان در چه وضعی است؟ حالش خوب است؟ جراحتش چقدر است؟ می‌توانم وقتی دیدمش آرام باشم؟ هزار و یک فکر توی سرم عینۀ بمب در هر گوشه مغزم منفجر می‌شد.

حس می‌کردم با هر قدمی که برمی‌دارم، پاهایم را از باتلاقی که من را به سمت زمین می‌کشید، به زحمت بیرون می‌آوردم. یک لحظه در ذهنم گذشت: «نکند بگویند باید همسرت را به سردخانه ببری؟» این افکار وحشتناک آنقدر جانم را گرفته بود که خودم هر لحظه آماده شهادت بودم. نمی‌توانستم بدون محمد زندگی کنم.

به هر زحمتی که بود به اورژانس رسیدیم. آنقدر شلوغ و همهمه بود که نمی‌توانستم جلو را ببینم. یاد سوریه و غزه افتادم. انگار جنگ شده بود. پرستارها مدام در رفت و آمد بودند. از بین آن همه جمعیت، محمد را دیدم که غرق به خون روی تخت خوابیده بود. صورتش ورم کرده بود. قسمتی از موهای سرش کنده شده بود. سرش را بخیه زده بودند، اما خون زیادی اطراف جای بخیه جمع شده بود. ملحفه زیرش خونی و خشک بود. انگار خون زیادی ازش رفته بود.

صورتش یک حالت خاصی داشت؛ شبیه کسی که موج انفجار گرفته. شبیه جانبازان موج‌گرفته‌ای که توی فیلم‌ها دیده بودم. چشمانش جوری می‌چرخید که ترسیدم. صورتش می‌لرزید. وقتی محمدم را در آن حال دیدم طاقت نیاوردم. فقط صدایش زدم: «محمدددد…» بعد از آن افتادم روی زمین.

خواهرم به کمک پرستار زیر بغلم را گرفت و گفتند: «اگه اینجوری باشی نمی‌ذاریم اینجا پیشش بمونی.» همین تهدید باعث شد تا جانی دوباره بگیرم. به خاطر محمد خودم را جمع و جور کردم تا بتوانم در این لحظات سخت کنارش باشم. اما حس می‌کردم محمد لحظات آخر را سپری می‌کند و باید کنارش باشم.

آرامِ من بمان کنارم

نشستم کنارش. نگاهش می‌کردم و بی‌صدا اشک می‌ریختم. اسمش را آرام صدا می‌زدم. اما جوابی نمی‌شنیدم. آن شب تا صبح در کنارش نشستم و دست و موهایش را نوازش کردم. آنقدر دوستش داشتم که در آن لحظه فقط فکر می‌کردم چقدر قدر زندگی آرامم را ندانستم. احساس کردم خدا می‌خواست با این امتحان سخت به من بفهماند قدر نعمت‌های خوبش را بیشتر بدانم.

به قول مامانم که همیشه درباره پدرم می‌گفت؛ محمد هم سایه سر من بود، پدر دخترهایم، همدم و همه کس من بود. در بیمارستان مدام آزمایش می‌گرفتند. لحظه به لحظه حالش بدتر می‌شد. هموگلوبین خونش که خیلی پایین آمد، گفتند باید برود آی‌سی‌یو. آنجا من نمی‌توانستم کنارش باشم. شده بودم مثل بچه‌هایی که دلشان نمی‌خواهد دست مادرشان را ول کنند.

وقتی محمد را بردند اتاق آی‌سی‌یو، من دو شبانه‌روز روی صندلی پلاستیکی پشت در اتاق چشم انتظارش نشستم. می‌دانستم خدا محمدم را دوباره به من و دخترها بخشیده و باید بیشتر از قبل قدر این نعمت را بدانیم. شدت جراحاتش به حدی بود که بعد از دو روز او را به اتاق ایزوله بردند و وقتی کمی حالش بهتر شد، یک روز بعد از بیمارستان مرخص شد.

با چنان ذوقی کارهای ترخیصش را انجام دادم که انگار تازه به او رسیده بودم. درست است که اوضاع جسمی‌اش خوب نبود، اما همین که می‌دانستم او را در کنارم دارم، قلبم آرام شده بود. از ناحیه ران جراحت شدیدی داشت. چاقو خوردگی عمیقی در قسمت پا و پهلو داشت و همینطور قسمتی از سرش بخیه شده بود.

تمام بدنش علائم کبودی و کوفتگی داشت. زیر چشمش کبودی شدیدی بود. تقریبا در جای جای بدنش آثار ضرب و شتم و جراحت دیده می‌شد. آنقدر درد داشت که از بیمارستان می‌آمدند تا بهش مورفین بزنند.

بهترین هدیه تولدم

یک روز یکی از دوستانش که جانباز بود برای عیادت به خانه‌مان آمد و وقتی اوضاع همسرم را دید، به سرعت با یک پزشک جراح تماس گرفت و شرایط را برای او توضیح داد. از جراحت‌هایش عکس گرفت و برای پزشک فرستاد. جراح هم گفت که وضعیتش خوب نیست و باید سریع جراحی شود.

صبح روز بعد دوباره همسرم را بردیم بیمارستان. دوباره جراحی شد. بیش از سه ساعت پشت در اتاق عمل منتظر محمدم بودم. آن روز تولدم بود. هر ذکری که بلد بودم می‌گفتم و از خداوند می‌خواستم هرچه زودتر حامل محمد خوب شود. جراحی با موفقیت به اتمام رسید و من در روز ۲۴ دی ماه بهترین هدیه تولد عمرم را از خدا گرفته بودم: همسرم را، همدمم را.

درست است که برای بهبودی کاملش یک شبانه‌روز در بیمارستان بستری شد و من دوباره کنارش ماندم، اما از شوق اینکه خدا دوباره همسرم را به من هدیه داده بود، دلم می‌خواست بال در بیاورم و پرواز کنم.

عصر ۲۵ دی ماه همسرم از بیمارستان مرخص شد و خانواده ما دوباره کنار هم جمع شد. مهم نبود که همسرم چقدر بیمار است و جراحت دارد. همین که کنار من و دخترها نفس می‌کشید، با تمام وجودم خدا را شکر می‌کردم. مدام به خدا می‌گفتم: «سلامتی محمد و صدای نفس‌هایش بزرگ‌ترین هدیه زندگیمه. من دیگه تا آخر عمرم چیزی ازت نمی‌خوام.»

امروز بیشتر از دو هفته از روزی که ام سلمه مثل بید می‌لرزید و نگران همسرش بود می‌گذرد. او مثل پرستاری تمام عیار، لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه این دو هفته را در کنار همسرش بود. کنار تختش نشست، از غذا دادن و دارو دادن تا درد و دل کردن و قربان صدقه همسر جانبازش رفتن. زنیت را، همدم بودن را، زینب‌وار پرستاری کردن را لحظه به لحظه کنارش زیست.

 

جانبازی آغاز مسیرِ عشق است

این روزهای سخت و پررنج هم برای این خانواده چهار نفره می‌گذرد و ام سلمه خودش را اینگونه آرام می‌کند: «من با فکر کردن به اینکه همسران جانبازانی که بیش از چهل سال از شوهران جانبازان خودشان پرستاری می‌کنند، دلم را آرام می‌کنم و به خود می‌گویم باید در برابر سختی‌های آنان سر تعظیم فرود بیاورم.»

وقتی به صورت خسته‌اش نگاه کردم و لبخندی که در اوج خستگی بر لبانش داشت، گفت: «درسته که گاهی جسمم خسته می‌شه، اما روحم افتخار می‌کنه از اینکه خدا به من توان داد تا در حد توان خدمت کنم به جانبازی که برای حفظ انقلاب اسلامی جانش رو کف دستش گرفت و در میدان حاضر شد.»

او تمام این روزها را با تمام وجود از همسرش پرستاری کرد. نه برای اینکه سلامتی‌اش را به دست بیاورد و کنار ام سلمه باشد، بلکه دوباره سرپا شود و در میدان باشد. در هیئت بخواند. دوباره در مسجد، هیئت را به پا کند و سفره افطاری ماه رمضان پهن شود و آقا محمد برای علی ابن ابی‌طالب بخواند.

 

این قصه فقط روایت یک مجروحیت یا یک تولد نیست؛‌ روایت زنی است که ایستاد، لرزید، گریست، دعا کرد و ماند.

روایت مردی است که جانش را کف دستش گرفت، و روایتی از عشقی که در میدان، در بیمارستان، در آی‌سی‌یو و در خانه ادامه پیدا کرد.

ام سلمه خوب می‌داند جانبازی پایان راه نیست؛ آغاز مسیری است که با صبر، پرستاری، افتخار و ایمان گره خورده و محمد، اگرچه زخمیِ میدان است، اما هنوز صدا دارد، هنوز نفس می‌کشد،‌هنوز می‌تواند برای علی(ع) بخواند و هیئت را دوباره برپا کند. گاهی خدا بزرگ‌ترین هدیه را نه در جعبه کادو، که در صدای نفس‌های کسی می‌گذارد که می‌توانست دیگر نباشد… و این، تولدی است که تا آخر عمر فراموش نمی‌شود.

 

 

انتهای پیام/

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 2 در انتظار بررسی : 1 انتشار یافته : ۱
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

ناشناس سه شنبه , ۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۴۱

خدا انشالله به شما صبر زینبی و اجر حسینی به همسرتان بدهد. وهمسرت انشالله هرچه سریعتر بهبودی یابد. مطمین باش مقام جانبازی در رکاب اسلام برای شوهرت نزد پرودگار نوشته شده . و با این مقام به شرط استقامت در مسیر توحید ، از درب مجاهدین به بهشت ورود میکند

رفتن به نوار ابزار