کد خبر : 10344
تاریخ انتشار : یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۷:۳۶

برای مادری که نیست

برای مادری که نیست

مادر بهتر از جانم،من که بهشتم را زیر پایت پیدا کردم،هر موقع که دلم از دنیا می گیرد،مقدس ترین و امن ترین مکان دنیا برای من همین جاست:گورستان! و درست زیر پای تو!مادر جانم،تو برترین فرشته ی خدا روی زمینی،چه باشی و چه نباشی!

به گزارش گیلانستان، محمدتقی یونسی رستمی در یادداشتی نوشت:

دمر کف اتاق دراز کشیده،داشتم مقاله ام را وارسی می کردم که دو سه بار صداهایی روی مخ نداشته ام ، رژه رفتند، به آن هااعتنایی نکردم، یک گوشم را در کردم و دیگری را دروازه، اما با شنیدن صدای بلند گریه براق شدم، مثل طلبکار ها -البته از نوع زهواردررفته ومافنگی- بر خاسته وبه سوی سالن رفتم تا توپ و تشری راه بیاندازم، تصور می کردم خانم و بچه ها، جلوی تلویزیون لم داده و صدای ان را بلند کرده اند،اما جلوی تلویزیون مثل حساب بانکی ما معلم ها خالی بود!

سینه ام را صاف کردم و صدا زدم:
-خانم جان،بچه ها،کجایین؟
پاسخی نشنیدم دوباره:
-خانم جان،دختران گلم؟
هق هق گریه مرا به اتاق خواب کشاند،درب را باز کرده نکرده،خانمم را دیدم که مثل مادر مرده ها کف زمین نشسته و به تخت خواب چوبی تکیه داده و سرش را بین دو دستش پنهان کرده است و هرچه هق هقش بیشتر می شد،پرش شانه هایش هم ایضا،نگران شدم:
-چی شده خانم جان؟برای کسی حادثه ای پیش آمده،کسی زنگ زده،پیام داده؟
و سوال اصلی را شمرده تر پرسیدم: یارانه ها را قطع کردن؟
او سوالاتم را با سکوت پاسخ داد، دست راستم را زیر چانه اش گذاشتم و سر سنگین اش را قدری بلند نمودم:
-آخه بگو چی شده؟چرا زار می زنی؟
با چشمانش به چشمانم زل زد و سپس امتداد نگاهش را کشاند به کف اتاق،چیزی دستگیرم نشد.
“من که مرتب رمز گوشی ام را عوض می کنم،تازه گوشی موبایلم که به جانم وابسته است و هرگز از خودم دورش نمیکنم”داشتم همین جور با خودم حدیث نفس می کردم که پرسید:
-آخه چرا به من چیزی نگفتی؟ کاش به من چیزی می گفتی؟ از تو انتظار نداشتم!
با جمله آخر”ازتو انتظار نداشتم “دنیا و مافیها روی سرم هوار شد،با خودم گفتم:ای دل غافل،داد و بیداد، معلوم نیست کدوم شیر خام خورده ای ،کدوم یک از گاف پافمو پیش اون لو داده،حالا چگونه باید ماست مالیش کنم؟
-آخه چی رو نگفتم خانم جان؟راجع به چی صحبت می کنی؟
هیچ نگفت،برگه ای به من داد،سرسری نگاهش کردم،نوشته ای شبیه دستخط پزشکان و قضات محترم!نفس راحتی کشیدم، الحمدلله والمنه از گاف پاف خبری نبود، انشای یکی از دانش آموزان بود.انشای بچه ها را آورده بودم منزل،خانمم دنبال شناسنامه اش بود- برای گرفتن کارت هوشمند ملی،شناسنامه ها را با خودم برده بودم ثبت احوال،و سپس همه را با انشای بچه ها ولو کرده بودم داخل اتاق خواب -خانمم در حین جستجوی شناسنامه ،انشاها را دید و چند تایی را ورق زد ،از جمله این نوشته را خواند.
من هم وقتی نوشته را از صدر تا ذیل خواندم به او حق دادم که هوار بکشد و ضجه بزند،اگر چنین نمی کرد،احساس می کردم احساسش ترک برداشته و سنگدل شده است،،-چه خوبه ما آدم ها گاهی آدم باشیم-انشای امید بود به مادرش:
آقا معلم از من و بچه ها خواست برای مادر نامه بنویسیم،نمی دانم چه بنویسم، برای کسی که نیست، برای مادری که نیست، برای مادری که نمی تواند بخواند، برای مادری که نمی توانم بخوانمش، راستی آیا دستان مادر نرم است؟درست می گویند مادر وقتی غذا می پزد همه وجودش را با غذا هم می زند؟ آیا وقتی بچه ای نیمه شب از کابوس می پرد،آغوش مادر پناهگاه مطمئنی است؟ راست می گویند چشمان مادر اقیانوسی از مهربانی است؟ آیا لبان مادر غیر از بوسه و حرف های محبت آمیز واژگان دیگری می شناسد؟
وسط های خواندن متن ،هق هق گریه ام،دخترانم را کشاند به اتاق،آن ها با دیدن چشم های اشکبار من و همسرم، نگران شدند، خانمم بچه ها را نشاند روی دو پایش-به سختی جا شده بودند-و من خواندن نوشته را ادامه دادم:
آیا واقعیت دارد که مادر غیر از لبخند و نوازش هیچ نمی شناسد،آیا بهشت زیر پای مادر است؟
امید همچنین نوشته بود:
مادر بهتر از جانم،من که بهشتم را زیر پایت پیدا کردم،هر موقع که دلم از دنیا می گیرد،مقدس ترین و امن ترین مکان دنیا برای من همین جاست:گورستان! و درست زیر پای تو!مادر جانم،تو برترین فرشته ی خدا روی زمینی،چه باشی و چه نباشی!
و من بلند شدم و پیشانی دختران و همسرم را بوسیدم و راهی شدم به گورستان تازه آباد،برای در آغوش کشیدن مادرم و بوسیدن پشت دستان پر مهرش./ همای گیلان

print
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.